خود خود اون


خوشحالم که بالاخره نزدیکای وقتش رسید..........حالا وقتشه از بالای این سکوی ارتباطی فریاد بزنم که تموم شد..........

تموم شد روزهای شبیه به این دوران

تموم شد امیدها و دلهره های دور از سرزمین عزیزم

تموم شد این راه و شاید هم چاه

حالا وقتش رسیده فکرم را با چمدانم یکی کنم  ،بر خلاف همیشه که فکرم جدای از چمدانم بود ، فکر آن طرف بود و چمدان این طرف و چه زیباست این اتحاد فکر و چمدان

حالا وقتش رسیده پر بکشم و این قفس را با تمام زیبایی هایش از ته دل رها کنم

به این نقطه که رسیدم باورش یک رویاست  ، باور به اینکه بالاخره ما هم رفتنی شدیم و این دیار سرسبز و همیشه رنگارنگ و زیبا پیشکش تمامی این خوبان

تموم شد این فاصله به اندازه ی یک پرواز .....یک پرواز به سوی ایران

من از بالاترین نقطه ی این سکوی ارتباطی و با بلندترین صدای ارتباطی از خود خود اون متشکرم  ،  اگر خود خود اون این همه همراهی بی دریغ را نمی کرد هرگز به این انتها نمی رسیدم

خود خود اون دلگرمم کرد  ، از خود خود اون ممنونم تا آخر بودنم به خاطر عشقش و به خاطر نگاهش

و من با عشق به این چشمهای همیشه مهربان آمدم و با همون چشمهای پر انتظار بر می گردم

و من فهمیدم همیشه تازه بودن عشق و انتظارت را ، ممنونم که اگر تو نبودی هرگز جرئت این گونه ادامه تحصیل را پیدا نمی کردم

من اینجا دوباره و دوباره های دیگر به دور از تمام شماهای عزیز یاد گرفتم لحظه ای بدون عشق دوام نخواهم آورد

ممنونم به خاطر روشنفکری ات

ممنونم به خاطر اعتمادت

ممنونم به خاطر خودت بودن که بهتر از هر کسی میدانم که چه خود خوب و مهربانی داری

و من اینجا بی حضور تو هر لحظه فهمیدم که هیچم

و حالا برمی گردم که تا آخرین لحظه های هست بودنم تکرار کنم  :

هادی عزیز همسرکم ممنونم..............خیلی ممنون

نیاز


پر بود از نیاز ،  روکش نیاز پوشانده بود هر دو را ،  هم جسم و هم روحش را

مثل همیشه با ناامیدی تمرکز کرد ، دوست داشت می توانست نیازها را که اینگونه کارفرمایش شده بودند بشمرد ، اما نه ...........نشد باز هم نشد خیلی زیاد بودند ، دوباره حساب از دستش در رفت

مدت هاست که گرفتار بود ، همه چیز را به چشم نیاز می دید نیاز دور و برش را گرفته بود وقتی شنید که حتی اسمش هم آهنگ شده با نیاز تلخ خندش گرفت

باورش نمی شد که چه زود شده بود خود نیاز ، اصلا" شاید همه نیاز بودند !

دقت کرد نیاز از هر گوشه کناری زبانه می کشید ، شهر و مردمانش در نیاز غرق شده بودند شاید زندگی می کردند اما پر بودند از نیاز اما به روی خودشان نمی آوردند

عجیبتر که بعد از مدتی اسم مهم نبود همه را نیاز صدا می کردند.....

چقدر قوی شده بود این نیاز

نیازها پخش شده بودند و قربانی می گرفتند

بعضی از آدمها که وضعشان بهتر بود نیازهای اضافی اشان را می فروختند  ، بعضی نیازها بازارشان گرم بود و کمتر کسی سعادت هم نشینی اشان را پیدا می کرد

بعضی نیازها الکی بزرگ بودند و بعضی الکی کوچک

بعضی نیازها صادر می شدند و بعضی وارد ، بعضی نیازها مارک دار شده بودند

خوب که دقت کرد در این هیاهوی پرنیاز دلش نیاز را طور دیگری خواست ...

همان نیازهای ساده و پرعشق

نیاز به دستان گرم و پرچروک مادر بزرگ

نیاز به یک لبخند ساده

نیاز به همراهی به یک حتی حیوان دردمند

نیاز به کمی فقط کمی یکرنگی و صمیمیت

نیاز به بودن پدر و مادر

نیاز به داشتن زبانی نرم و بی گزند

نیاز به فهمیدنت ، به اینکه دوست داری قلبت بتپد برای همه حتی کسی که نمی شناسی

نیاز به چشمان نگران

نیاز به اینکه دوستت داشته باشند

نیاز به خوب بودن

مطمئن شد ............این نیازها را بیشتر از همه دوست داشت

چشمانش برقی زد ، مصمم بلند شد قصد داشت همه را یک جا بخرد

اما کم بودند ، خیلی کم  ، از کمی دلش گرفت

سپرد به همه که خریدار است ، انگار حتی خریدار بودنش هم به چشم کسی نمی آمد

مدت هاست که گذشته  ،  از او ........از خواسته اش

اما هنوز چشم به راه است  .......صدا که آمد با شعف از جا پرید

دلش بدجور کودکانه می خواست .............بدجور

یکسالگی


خدا وکیلی تا حالا پس گردنی این مدلی نخورده بودم ، اونم از یه وبلاگ !

چند روزیه که باهام قهر کرده بود بعد از کلی منت کشی یه لبخند زورکی تحویلم داد البته بعد از اون پس گردنی..........راستش حق داشت

یه ساله با تمام کمبودهای ما سوخته و ساخته

یه ساله وجودش امیدوارترم کرده

یه ساله تو قلب سپیدش مشق هام رو می نویسم و اون خط خطی های من رو با سخاوت ندیده می گیره

یه ساله وقتی خوشحالم یا حالم بده همراهمه خصوصا" اینکه شروعش تو روزهای سخت غربت بود و فقط اون میدونه که تو این مدت دوری از خاک سرزمین عزیزم چقدر سخت بهم گذشته  ،  تو فاصله های دور از وطنم تو لحظاتی که باید بود تنهایم نگذاشت و واقعا" بود

چه وقتایی با بغض رفتم سراغش و با همراهی بی نظیرش آروم شدم   ، حقش نبود اینطوری بی مهری می کردم

وقتی لبخند زد و گفت ای بی معرفت تو این یک سال از همه چیز و همه جا گفتی و نوشتی............پس من چی ؟!   

خیلی وجدانم سوخته شد ، راست می گفت تولد یکسالگی اش در اوج بی حوصلگی من گذشت و من شرمنده ام..........

وبلاگ عزیزم از همین جا عذر خواهی منو بپذیر ، خودت که میدونی اون روزها به خاطر اونهایی که تمام هستی ام هستن دل و دماغی نداشتم  و حالا که حالشون بهتر شده منم خب بهترم    ، تو به وبلاگی خودت ما رو ببخش

غرض از مزاحمت دوباره ............

دوستان عزیزم یه خرده از یکسالگی وبلاگم گذشت  ، یکسال با تمام خوبی ها و بدی هایش تمام شد و رفت  ، راس راستکی رفت

روزی که تازه با وبلاگم آشنا شدم دوتایی با هم یه قراری گذاشتیم هنوزم تا حدودی سر قرارمون موندیم .................

برخلاف خودم که شخصا" و افراطا" شلوغ و پرانرژی ام قرار شد دست پختمون یه وبلاگ بی سرو صدا شایدم بی سرو ته و بدور از هیاهو باشه ، تا حالاش که اینطور بوده به دور از یه عالمه شلوغی و جمعیت

اوج خوشبختی من زمانیه که توی خلوت خودم با یه فنجان قهوه یا چای کنارم دست نوشته هام رو سرو سامون میدم تا وبلاگ مهربونم پذیرایشان باشد

و از آنجایی که دلمان خیلی کوچک است به اندازه دل یک گنجشک و طاقت ندیدن روی پرمهر دوستان عزیز و فرهیخته ی دنیای بسیار عجیب مجازی را نداریم تصمیم بر آن شد که زیاد در پی دوست گردی نباشیم و بیشتر برای دل گنجشکی خودمان بنویسیم

و اما دوباره از آنجایی که دماغ سوختگی را برای همچین مواقعی گذاشتن ما هم سوخته دماغ شدیم شایدم سوخته دل  ، من با اینکه تا حدودی کنترل شده حرکت کردم  اما با تمام وجودم دلتنگم ، دلتنگ ندیدن یکی دو بانوی شیرین و عسلین

گاهی اوقات این فاصله اذیتم میکنه ..... بی صدا ....بی دیدن

نمیدونم تا کی می تونم ادامه بدم ؟

من واقعا" کم طاقتم شایدم ادامه ی مسیر برام سخت تر بشه  ، خب من یه جورایی ننرم....

و اما بعد از گذشت یک سال شما دوستان عزیز خاموش ، از همین جا عرض سلام و ادب دارم خدمت تک تکتون  ، امیدوارم روزهای زندگی اتان روشن باشه روشن روشن

بالاخره هر وبلاگی خواننده های خاموش خودش رو داره ، ممنونم از حضورتون هر چند در تاریکی

اونایی رو که می شناسم و من رو می شناسن مرسی از این که هستید و اومدید

دفعه ی دیگه تو جشن تولد وبلاگم دست خالی نیاید ....جهت اخطار عرض کردم

از همین جا روی وبلاگین وبلاگم رو می بوسم ازش معذرت می خوام و حتم دارم کوتاهی من رو در اولین سال تولدش می بخشه.............

وبلاگ جونم تولدت مبارک

بابا ول کن دیگه ..................ما غلط کردیم

سربسته


تقدیم به از ما بهتران....    به اونایی که میدونستن میرن اومدن ، به اونایی که اومدن با اینکه میدونستن میرن !!!

به اونایی که توجیه میکنن همه چیز رو با یک منطق خشک...


بالاخره نمردیم و فهمیدیم معنی درس و درسخوانی یعنی چه !

نمردیم و با حیرت مشاهده کردیم گاهی وقتا رفتن به دیار غربت و یک عزیمت مقدس علمی میتونه به هر قیمتی باشه و شایدم هر توجیهی....به قیمت کشتن هر احساسی

شاید برای من که به حساب آدمهای علمی یک آدم معمولی ام ، یک انسان معمولی ولی پراز عشق ، پر از هیاهوی دوست داشتن  ، کویر خشک بی احساسی حالم رو خراب میکنه...

برای من معمولی مواجه شدن با آدمهای بی روح شوک آوره

راستش هرچقدر می گذره بیشتر می فهمم چقدر معمولی بودن حال خوشی به آدم میده  ، هر چقدر می گذره مصمم تر میشم که معمولی باشم اما یک معمولی عاشق

دلم می گیره از این همه بی مهری.....   نمردیم و فهمیدیم چطوری میشه ناهمراهی کرد

نمردیم و فهمیدیم میشه به هر قیمتی فرار کرد یه جورایی فاصله گرفت از دنیای ارتباطی...  میشه رفت بی صدا ...بی خداحافظی

میشه فقط درسخوان بود فقط و فقط......  بدون رعایت حداقل استانداردهای خداحافظی .....عجبم از قدرت این منطق آلوده ی توجیه

من ایمان دارم ، ایمان به این که هرگز و هیچوقت نمیشه بدون عشق دوام آورد ایمان دارم اگه حال خوبی نداشته باشی تو هیچ نقطه ای از دنیا آرامش عمیق نداری

ایمان دارم بالاترین مدارج علمی تضمینی برای حال خوشی نیست ....یکی باید متفاوت دوستت داشته باشه که تو هیچ ظرف منطقی نگنجه

یه روزی آدم کم میاره  ، یک کم آوردن غیر علمی که با هیچ حساب و کتاب منطقی جور در نمی یاد

من اعتقادی ندارم ولی شنیدم   :    آدم علمی و منطقی باید بره.... یه جای دور دور

آدم علمی باید از بین ببره هر حس و احساسی رو .....باید آهسته بره و آهسته بیاد وگرنه آینده اش و آرزوهایش برباد خواهد رفت

آدم علمی نباید بازی کنه با احساس کسی ولی با قدرت توجیه این کار رو می کنه

راستش من اعتقادی نداشتم و ندارم ....بالاخره هم نفهمیدم ...یعنی که چی ؟!

من آدمهای معمولی رو دوست دارم   ، یک آدم معمولی و عاشق رو  ...بهتره آدم معمولی باشه تا یک از ما بهتران !

من ایمان دارم اشک های سوزان هجران می سوزاند تمام چیدمان منطق را

چقدر این منطق میتونه حوصله سر بر باشه بدون بار عاطفی

من خوشحالم یک آدم معمولی ام اما عاشق

خوشحالم با منطق یاد نگرفتم فرار کنم ... بی خداحافظی

خوشحالم یاد نگرفتم با منطق دل بشکونم

خوشحالم منطق و درس هیچوقت نشد یک تابو برایم ،  یک توجیه

من آدمم ، مادرم

یک مادر معمولی و عاشق

خوشحالم و می بالم ، مادر یک دخترم

یک دختر معمولی و عاشق

عشق به پایدارهای زندگی

عشق به من به تمام من های ماندگار

بی فاصله

بی رفتن....



همینطوری نوشت :  با کمال احترام  ایمان دارم به طلبکاری های احساسی به صورت غیر علمی رسیدگی خواهد شد

راستی.....................خدایا شکرت

پیرایه



چهارمین نیمکت درست نیمکت پشتی من ، معافی نژاد و واحدی...

یک سالی میشد به واسطه ی جنگ با خانواده به شهر شمالی کشور کشونده شده بودیم ، شهر مادری ام و من ملغمه ای بودم از غرب کشور ، شمال و جنوب با داشتن پدری کرد ، مادری شمالی و زادگاهی در جنوب...

اما در واقع بچه ی جنگ بودم با خاطراتی مملو از مرگ ، زندگی و انفجار

حالا با وارد شدن به شهری که به نسبت آرام بود یه جورایی گیج بودم و احساس دوگانگی می کردم  ، من به عنوان یک بچه ی جنگزده و تقریبا" بی خانمان قاطی شدم با شهر جدید و مردمانش . از شهر جنگی فاصله گرفته بودم اما روزهای سازنده اش و تاثیراتش هنوز که هنوز است همراه من است همراه من و نگاه من به خودم و زندگی ...


اصلا" خجالتی نبودم ولی یه جورایی احساس کمبود می کردم ، حالا باید در شهر جدید همه چیز از نو شروع میشد باید همه چیز ساخته میشد اما افسوس که هیچوقت تقریبا" به خاطر شرایط سخت خانواده ام ساخته نشد تا اینکه خودم خواستم بسازم تنهایی ... و ساختم ، خراب می شد دوباره می ساختم ، دوباره و دوباره های دیگر ... اونقد که موفقیت های قشنگی به سراغم اومد

پیرایه از همون روزهای اول به دلم نشست  ، نیمکت پشت سری ما می نشست

روزهای اول دبیرستان جذابیت خودش رو داشت ، حالا احساس بزرگی و خانمی می کردیم از دنیای راهنمایی فاصله گرفته بودیم.....

بعد از تقسیم بندی کلاس ها من شدم یک دختر دبیرستانی سال اولی در یک کلاس شایدم چهل پنجاه نفری ، کلاسی که بعدها مبصرش شدم

تو نیمکت پشت سری ، پیرایه مثل یک عروسک بود و می درخشید  ، دختری ظریف با چشمهای رنگی و موهایی بسیار زیبا  ،مجعد به رنگ لبخند خورشید و مهمتر از همه آروم و با شخصیت  ، دوستش داشتم شاید هیچوقت نفهمید و بهش نگفتم، ولی واقعا" با دیدنش احساس آرامش می کردم  ، اصلا" یه جورایی خانم بود و ناز

دو سه سالی تو دبیرستان با هم همکلاس بودیم و این شد همه ی آشنایی ما

تا اینکه بعد از قبول شدنم در دانشگاهی تو تهران از شهر شمالی فاصله گرفتم و بعد ازدواج و بچه و ادامه تحصیل و ...

تا سالها همینطوری مشغول بودم و زمان گذشت و گذشت..

این اواخر خاطرات گذشته ولم نمی کرد و توی غربت کشوری دیگر هی بهم سیخونک میزد  ، خاطرات دبیرستان رژه می رفتند و دست بردار نبودند

اینقد که حس کردم بچه ی جنگزده دوباره برگشته با تمام کمبودهایش ، بی قرار شده بودم ...

چند وقت دیگه این مقطع تحصیلی هم تموم میشه  ، زندگی جریان داره من برمی گردم با عشق به پیرایه های دور و برم

من بعد از سالیان دور بالاخره پیرایه رو پیدایش کردم ... همون طور زیبا و دوست داشتنی  ، حسم با پیدایی اش قابل نوشتن نیست

اما حالا مطمئنم هرگز در مورد پیرایه اشتباه نکرده بودم  ، هرگز

پیرایه هم مادر شده ، اما یک مادر صبور و از جنس یک فرشته  ، چون بی شک یک فرشته میتونه اینطور همدم و غمخوار باشه

غمخوار و دلسوز یک فرشته ی کوچک ، یک پیرایه ی کوچک با بالهای پنهان  و


ستودنی است پیرایه و شگفتی اش در نقشی فراتر از یک مادر...

است



با حالت قهر از دنیای کلمات فاصله گرفت  ، خیلی که دور شد بغضش را شکست  ، یک دل سیر گریه کرد و آه و ناله سر داد .

همیشه غصه دار بود که چرا در جمله آخر همه ی کلمات می نشیند ، اصلا" چرا باید آخر باشد ؟!   احساس کرد در حقش ظلم شده و کلمات دیگر آزادی بیشتر دارند .

این شده بود یک عقده برایش که همیشه ذهنش را مشغول می کرد و این بار دیگر طاقتش طاق شده بود ، ترجیح داد تک و تنها شود تا اینکه آخر جملات بیاید !

دقایقی از نبودنش نگذشته بود که با سرعت خبر غیبتش در کلمات پیچید ، آشوبی به پا شد  ، هر کلمه چیزی می گفت و نظری داشت .

بر خلاف نظرش همه ( است ) را دوست داشتند و به شدت متاثرش بودند

رد پایش روی صفحه ای خالی جا مانده بود  ، ردش را گرفتند ، روی کوه جملات پیدایش کردند ... سر به زانوی غم داشت ، صدای هم همه را که شنید دو نقطه ی چشمانش برقی زد...  خدایا چه می دید ؟  چقدر حروف و کلمات دور و برش را گرفته بودند .

شنید که گفتند  :  اول و آخری مهم نیست  ، مهم وجود پرمهر توست ، آخر هم که بیایی تاج سر مایی  ، بی تو ریسمان الفت بین ما گسستنی است  ، در کنار تو کاملیم..... است بودنت را از ما دریغ مکن !

اشک ذوق از چشمان ( است ) سرازیر شد ، خوشحال بود آخربودنش مایه ی شرمساری نیست.

با عشق به دوستانش و به جای خالی خودش نگاهی انداخت و با نیرویی تازه

به ( است ) بودنش ادامه داد...

ربات سبز

به بهانه ی تخریب خانه سبز

و به بهانه ی نبودن خانه و پیر میزبان مهربانش با گیسوانی سپید...


سال ها بعد و شاید قرن ها   :

این روزها تعداد ربات ها خیلی بیشتر از آدم ها شده ، هر روز خبری جدید از ورود ربات  های جدیدتر میرسه ، اینقد ربات ها  زیاد شدن که آدم ها به چشم نمی یان...

من ربات مسئول تقسیم قرص های غذا بین یک خانواده ی چهار نفره هستم   ، دیگه خبری از آشپزی و شستن ظرفها و این جور چیزها نیست.

از بس آدمها بی حوصله شده بودن که بالاخره من رو ساختن  ، حالا هر روز من و رباتهای شبیه به من وعده ی قرص های غذا رو بین خانواده ها یادآوری میکنن که اگه این کار رو نکنیم شاید آدمها با خطرات جدی تری روبه رو بشن آخه خیلی نسبت به خودشون وهمدیگه بی توجه شدن

من یه رباتم یه ربات امروزی و متعلق به این دوره ، دوره ای که سالهاست از تبلت و تکنولوژی های قدیمی گذشته فاصله گرفته و این فاصله همه چیز رو بهم ریخته

من یه رباتم یه ربات امروزی  ، ولی نمیدونم چرا چندوقته خاطراتی کهنه ، خاطراتی که احتمالا" متعلق به نیاکان این خانه اس توی سیم پیچی های ذهن رباتی ام جرقه میزنه

اصلا" نمیدونم جریان چیه ؟!  تمام وجود رباتی ام مسخ میشه ، آدم ها بهش میگن غمگین شدن ، آره غمگین می شم و قطره هایی که بهش میگن اشک از گوشه ی چشمهای رباتی ام سرازیر میشه   ، حقیقتش جرات ندارم تو کمیسیون اضطراری رسیدگی به مشکلات ربات ها این حال و هوام رو مطرح کنم  ، می ترسم توی ربات ها انگشت نما بشم  ، نمی دونم موقع ساختنم کجای کار اشکال داشته که اینقد متفاوت از ربات های دیگه فکر می کنم  ؛  ذهنم مشغول چیزای دیگس

چند وقتیه خاطرات آدم های دور و برم حسابی درگیرم کرده ، خاطراتی که احتمالا" متعلق به نسل های خیلی قبل تر صاحبم میشه.....من با ذهن رباتی ام می بینم همه رو...

باورتون میشه عین فیلم سینمایی حک شده در تک تک سیم های وجودم در تک تک برنامه های قلبم  ، حتی در دستهای آهنی ام  ، می بینید چقدر عجیبه ، برای همین جرات نمی کنم پیش همنوعانم رازم رو برملا کنم

چند وقتیه احساس آدم های خیلی سال ها دور و نیاکان صاحبان این خانه در روحم تنیده  در روح آهنی ام

آره من یک رباتم یک ربات امروزی اما در وجودم نطفه ی گذشته با خاطراتش بسته شده و من علی رغم ربات بودنم و صرفنظر از اینکه مسئول یادآوری قرص های غذا هستم ، تبدیل شدم به یک موجود آهنی که انگار برگشتم به سالیان خیلی خیلی دور... و عجیب این تصاویر رژه میرن...عجیب :

خانه ای با پنجره های چوبی سبز.... خانه ای سالخورده  و من با اینکه آهنی ام ، اما قاب چوبی پنجره هایش را دوست دارم با اینکه رنگی تیره دارم اما سبز بودنش زیباست

خانه پر از هم همه است...وقت ناهاره ، سفره ای پارچه ای و باریک به درازای سالن پهن شده ، روز جمعه است ذهن رباتی ام اشتباه نمی کند ، چندین خانواده هر کدام با غذایی و قابلمه ای در دست دور هم جمع شده اندتا با کمک هم سفره را از غذاهای متنوع و رنگین پر کنند با اینکه یک رباتم و کارم یادآوری قرص های غذاست اما حقیقتا"سفره و قابلمه و غذا ... یک چیز دیگری است

نمیدونم چرا آدم ها این بلا را سر خودشان آوردند و خودشان را از همه چیز محروم کردند

دقایقی بعد لحظه به لحظه سفره پارچه ای پر می شوداز غذاهای رنگارنگ و خانه ی سبز لبریز از عطر و بوی غذا و محبت  ، خانه ی سالخورده با مهربانی و حوصله همه  را در قلب سبزش جای داده  و لبخندش پر شده از پنجره ، پنجره ای رو به شکوه طبیعت  ، چقدر این خانه با سخاوت است ، سخاوت سبزش پر شده از هم همه ی بچه ها

سفره ی پارچه ای پهن است ، درست بالای سفره بر روی تختی چوبی میزبان این خانه نشسته ، پیرزنی سالخورده با موهایی سپید و با دستانی پر از عشق و با همان سینی همیشگی غذا و همگان در جوار پیر مادر مهربان سیر می شوند از لقمه های عشق تا جمعه ای دیگر...

دل رباتی ام می سوزد به حال آدم ها  ، چطور دلشان آمد که این قرص های مسخره را جایگزین این همه عشق و مهربانی کنند

دل رباتی ام تنگ شده برای آن خانه و پیرزن مهربان

سالیان سال است که گذشته از مرگ آن خانه و از خداحافظی پیرزن موی سپید که هر روز انگار با بافتنش می پاشید حجم عشقش را بر سبزی خانه...





آخرین نگاه



نگاه آخرت جا ماند.... تو رفتی

نگاهت قد کشید به اندازه ی تمام سال های نبودنت ، به اندازه ی تمام حسرت های نداشتنت

تو رفتی آخرین نگاهت گره خورد در تمام گره های زندگی ام  ، نگاهت فریاد کشید در تمام لحظه های خالی از زمزمه هایت ،  تو نبودی  ، رفته بودی ، برای همیشه...

پیدایت نشد هیچ کجای این خاکی زمین  ، تو نبودی... رفته بودی

نگاه آخرت را جای گذاشتی ، همان نگاهی که با من بی تو بزرگ شد  ، همان نگاهی که نفس می کشد

همان نگاهی که حرف می زند

آخرین نگاهت همیشه اولین است

اولین امید بودنم

اولین دلگرم ی ام ...

جای جای خانه ام پر شده از قاب عکس رفتنت ، تو رفتی و رنگ غمین نگاهت پاشیده شد بر دیواره های دلم

آخرین نگاهت جاماند..

من و نگاهت در سوگ رفتنت یکی شدیم

همه جا من بودم و نگاه تو  ،   تو شدی چشمان من و من از نگاه تو خودم را می دیدم  و چه بیچاره بود من...

سالهاست که در تقویم انتظارم رفته ای و تنها یادگارت جاماند در حجم چشمانم...

آخرین نگاهت جا ماند در من

در شمارش روزهای بی تو

در دستان بی رمقم

دستانی که دیگر هرگز لمست نخواهد کرد ، هرگز...


تحویل جامعه



فریاد آقا جون رو که کمربند به دست دنبالم می دوید می شنیدم  :   آخه بزمجه جواب درو همسایه رو ، فک و فامیل رو چی بدم ؟

هوار می کشید که این چه نمره هاییه که گرفتی ؟  این کارنامه بخوره توی سرت...

آقا جون نعره می کشید و با کمربند رنگ و رو رفته ی مشکیش مثل شیری که طعمه ای رو دیده باشه دنبالم بود  ،  صدای التماس من بود که می گفتم : آقا جون غلط کردم ، تو رو خدا این دفعه رو ببخش  و نعره ی خشمگین آقا جون که از لابه لای سبیل های کلفتش می زد بیرون  :  توله جن ، جواب جامعه رو چی بدم ؟!    دوازده ساله همه جا ریش و سیبیل گرو گذاشتم که این پسر ما یا دکتر میشه یا مهندس ، همه جا گفتم وایسین و تماشا کنین که چه دسته گلی تحویل جامعه میدم  ، آخه بزغاله ندیدی دیشب چطوری شوهر خاله ات رو که داشت من رو واسه خاطر تو مسخره می کرد نشوندم سرجاش  ، اون وقت تو یه الف بچه میخوای دک و پز ما رو بریزی بهم....

نه اصلا" تو بگو جواب جامعه رو چی بدم ؟! 

اون وقت بود که چشای آقاجون از فرط عصبانیت مث دو کاسه ی پراز خون شد.... 

سیلی اول رو که خوردم برای سیلی های بعدی دیگه صورتم سر شده بود

مادرم مث همیشه پادرمیونی کرد و با یه پس گردنی من رو از چنگال آقاجون کشید بیرون و زیر لب غر می زد :  آخه پسره ی بی عرضه چرا اینقد پدرت رو حرص میدی ، آخر از دست تو دق میکنه اون وقت جواب جامعه رو که نمی تونیم بدیم هیچ ، جواب شکم تو و خواهر برادراتم نمی تونیم بدیم...

اون شب بعد از کتک هایی که نوش جون کردم کلی به جامعه بدو بیراه گفتم  ، آخه از وقتی یادم میاد قراره من رو تحویل جامعه بدن ، حالا دکتری ، مهندسی ، چیزی...

من فرزند اول یه خونواده ی شش نفرم  ، با اینکه سال آخر دبیرستان رو طی می کنم اما کتک خوردنم از دست آقاجون ملسه  ،  یه جورایی آقا جون روم تعصب خاصی داره

تمام مشتری های دکان بقالی آقاجون می دونن  من رو قراره متفاوت تحویل جامعه بدن ، حالا دکتری ، مهندسی ، چیزی...

از سال ها قبل تموم همسایه هامون و اهالی محل منتظرن من تحویل جامعه داده شم حالا دکتری ، مهندسی ، چیزی...

از شما چه پنهون شنیده بودم سرم شرط بندی کردن ، همش تقصیر آقاجونم بود ، نه اینکه خیلی غرور داره همه دلشون میخواد جامعه من رو درست و حسابی تحویل نگیره

من حکم زندونی رو پیدا کردم که قراره کت بسته تحویل جامعه داده شم  ، از چند سال قبل که خودم رو بهتر شناختم این جامعه شد غولی برام  ، هر کاری می خواستم بکنم خصوصا" کارهای خطا یه جورایی چشای جامعه رو می دیدم  : ای بر پدرت لعنت که همه جا دنبالمی

حالا نمیشد آقاجون ما سیبیل گرو نمی ذاشت ، اینم شانسه ما داریم

انگار تمام سرنوشت من امسال با همین کنکور لعنتی رقم میخوره ، اسم کنکور که میاد از ترس تمام تنم خیس عرق میشه  ، احساس میکنم هر لحظه جامعه پشت در سالن امتحان منتظرمه  ، اینقد لجم می گیره شده کاسه ی داغ تر از آش

کنکور شده مساوی با آقاجون ، یکی نیست به این آقاجون ما بگه مرد حسابی ببین حرف دل پسرت چیه اصلا"...

راستیتش این اواخر فهمیدم عاشق گیتار و اینجور چیزام اصلا" یه حال خاصی بهم دست میده

اگه آقاجونم بفهمه حتما" با همون کمربند مشکیش اعدامم میکنه

اون روز که رفیق جدید شهرام گیتار تازه اش  رو نشونم داد و انگشتام سیم هاش رو لمس کرد و رفیق شهرام یه دهنی برامون خوند و زد  احساس کردم تازه به دنیا اومدم

کاش آقاجونم اجازه میداد یه ریخت دیگه ای تحویل جامعه داده شم ، اگه آقاجونم اجازه بده شایدم من و جامعه یه جورای با هم کنار بیاییم   ،   اما حیف..............


اون سال و سال های بعد من تحویل جامعه داده نشدم

از ترس آقاجون و تهدیدهاش کنکور پشت کنکور بود که خراب می کردم  ، حالا دیگه حوصله ی جامعه رو هم سر برده بودم  ، تنم سر شده بود از کتک های آقاجون با همون کمربند مشکیش

آقا جونم معتقده حرف مرد یکیه !

از شما چه پنهون به دور از چشم جامعه گاهی اوقات با دوست شهرام شب نشینی داریم ، برو بچ دورهم جمعیم  ، دوست شهرام  یه دهن میخونه و ما هم حالی میکنیم با صدای گیتارش...

به من چه که جامعه منتظره  !   والا...

ناسازگار

 

صدای زنگ ساعت روی سرش خراب شد ، کورمال کورمال به سراغ ساعت رفت ، حوصله نداشت انگار    پشیمان شده بود که چرا ساعت را صبح به این زودی کوک کرده است ، بعد از خاموش کردن صدای ساعت بی بهانه خودش را به دست خواب سپرد.

ساعتی نگذشت که با زنگی بلندتر از ساعت از جا پرید ، با اکراه به سمت تلفن قدم برداشت ،گوشی     را در دستش چرخاند ، زنگ خور خریدارها شروع شده بود ، ماشینش را چند روز قبل برای فروش       گذاشته بود ، پایین تر از قیمت بازار می دانست خیلی وقت ندارد و بیشتر از هر زمان به پولش نیاز داشت .

خمیر دندان را روی سطح رنگ و رو رفته ی مسواکش خواباند ، با دستپاچگی آبی به صورتش زد ، بوی نم حوله حالش را بهم زد

صدای قلقل آب کتری از آشپزخانه بلند شد ، قوری بدون سر را از کابینت کشید بیرون و از ظرف کوچکی برای سرپوش استفاده کرد

سوسک نسبتا" بزرگی بدون ترس جلوی چشمانش این طرف و آن طرف می رفت ، حالش بهم خورد و  زیر لب فحشی داد ، قبل از تمام شدن صبحانه سیگاری آتش زد

زنگ خور تلفن ادامه داشت ، گوشی را که گذاشت ، کنترل تلویزیون را به زور زیر کاناپه پیدا کرد

تلویزیون روشن نمی شد ، دوباره ناسزایی گفت ، دقیق شد ، برق رفته بود

پرت شد روی کاناپه در گودیش جا گرفت ، کنترل تلویزیون در دستانش بی هدف بالا و پایین می رفت

خسته شده بود  ، باید تمامش می کرد

چند روزی زنش این بار به قصد طلاق خانه را ترک کرده بود  ، هردو کله شق بودند ، کوتاه نمی آمدند

ذهن هردوشان ریخت و پاش تر از خانه شان بود ، فایده ای نداشت بارها و بارها به بن بست رسیده بودند ، زنش هیچوقت دل به خانه و خانه داری نداده بود و خودش هرگز مردی خودساخته و مستقل نبود . زندگی ش پر بود از سردرگمی

احساس تشنگی کرد با یک حرکت  خودش را از دل کاناپه بیرون کشید و به سمت آشپزخانه قدم برداشت با    اولین قدم پایش به لبه ی برگشته ی فرش گیر کرد ، تعادلش بهم ریخت ، پرت شد به سمت پیشخوان آشپزخانه  دستش را به لبه ی پیشخوان گرفت تا مانع از افتادنش شود ، ضربه ای ندید ، باز دشنامی داد

لیوان را برداشت ، صدای آب در لیوان پیچید ، حواسش نبود ، لیوان لب پریده بود ، تیزی لبه به انگشتش فرو رفت   انگشتش برید زیرلب ناسزا گفت تا دلش خنک شود  ، کابینت ها را زیرو رو کرد چسب زخمی پیدا نشد.

دیرش شده بود  ، حوصله ی رفتن نداشت ، برگشت و دوباره روی کاناپه دراز شد ، روبرویش پرده ی چرک سالن  بدجوری تو ذوق می زد   ، نگاهش را از پرده گرفت ، چشمانش به سقف دوخته شد ، دلبستگی نداشت ، نه به خانه نه به سقف خانه  ، زیر لب فحشی داد و از اقبال بدش نالید .

با نفرت از سقف خانه ای که برایش دلخوشی نداشت چشم برداشت .

موبایلش به صدا درآمد ، بدون رغبت گوشی را برداشت ، صدای زنش شنیده شد ، هر دو غرور داشتند و حاضر به کوتاه آمدن نبودند.

با لحنی تند در جواب تهدیدهایش گفت : حتما"همین امروز تمامش می کنم

فریاد زنش شنیده شد که چه بهتر و زودتر از او مکالمه را قطع کرد .

 این بار با صدای بلند دشنامی داد ، درنگ را جایز ندانست به سمت کمد لباسها رفت ، بعد از صرف دقایقی پیراهن و شلوار مناسبی پیدا نکرد ، به همان شسته نشده ها اکتفا کرد و زیر لب فحشی داد...

با خودش گفت : این طور نمی شود ، حقش را کف دستش می گذارم

به سمت پارکینگ سرازیر شد ، اولین و دومین استارت را زد ، ماشین روشن نمی شد ، استارت های بعدی هم نتیجه ای نداشت  ...

 بهتر بود فبل از فروش ماشین یک دستی به رویش می کشید  ، زیر لب فحشی داد...

فنجان ارغوانی

 

 فنجان قهوه را سرکشید  ، نقش این فنجان را خیلی دوست داشت خصوصا" رنگ ارغوانی اش را

صدایش پیچید : یادت نره ، قرارمون همون جای همیشگی همون ساعت همیشگی

اون روز چقدر در انتخاب لباس وسواس به خرج داد و آخرسر  با تردید یکیشون رو انتخاب کرد

برای اولین بار دلش خواست رنگ رژ لبش رو تغییر بده ، رژی که تا حالا استفاده نکرده بود اما رژ جدیدی نخریده بود  ، دستی به صورتش کشید ، برس رو به آرامی روی سطح موهایش خواباند   ، عطر مورد  علاقه اش فضای اتاق رو پر کرد

بدک نشده بود

چقدر دوستش داشت ، هنوز مثل روزهای اولین دیدارشون هیجان داشت و بازم قلبش تندوتند میزد

تازگی به عقدش در اومده بود ، شده بود تمام دنیایش

به رنگ ارغوانی فنجان خیره شد ، طعم قهوه روی افکارش پاشید....

دختر ملیحی بود ، یه دختر ملیح و عاشق  ، حرفاشون حرفهای دل همدیگه بود ، همدیگر رو میفهمیدند  می تونستند زوجای خوشبختی بشن این رو مرتب از دوستای دور و نزدیکشون می شنیدند

مرد زندگیش را پیدا کرده بود

به ساعت نگاهی انداخت داشت دیرش میشد از بدقولی بیزار بود ، ذوق دیدنش رو داشت

آماده ی رفتن شد  ، زنگ تلفن برای چند بار به صدا در اومد ، حواسش نبود داشت به رنگ کفشش فکر می کرد : کدوم یکی بهتره ؟ 

صدای زنگ تلفن دوباره که بلند شد از فکر کفش ها اومد بیرون ، تلفن رو برداشت

صدای آشنایی از پشت تلفن با مهربونی شنیده شد :   مادر جون الهی من فدایت شوم چرا اینقد دیر گوشی رو برداشتی ؟  نگرانت شدم  ، زنگ زدم ساعت خوردن قرصهایت رو یادآوری کنم.....

بدون این که چیزی در جواب گفته باشد با بی میلی گوشی رو گذاشت  ، اسم قرص رو که شنید رنگ کفش یادش رفت  ، دستگیره ی در رو چرخوند مثل همیشه قفل بود

با دلخوری برگشت روی صندلی چوبی همون جای همیشگیش ، صندلی مثل یک گهواره ی پیر تلو تلو میخورد  ، فنجان قهوه رو توی دستانش چرخوند خالی بود

 دقایقی بعد  مثل همیشه دوباره نزدیک آیینه ی تمام قدی اتاق خواب شد یه چیزایی یادش افتاد

 نگاهش روی آینه نشست ، صورتش پر بود از چین و چروک اما رنگ رژش تغییری نکرده بود .....

دختر جوان از همکارش خداحافظی کرد و ضمن برداشتن کیفش اضافه کرد : خوب شد مرخصی گرفتم دلم بدجوری شور میزنه  ، بعد از فوت بابا بیماری روحی مادرم خیلی بیشتر شده  .....نگرانشم

 با انگشت استخونی اش روی فنجان خالی قهوه دستی کشید

 چقدر این فنجان رو دوست داشت خصوصا" رنگ ارغوانی اش را که یادگاری بود از او...

نا

 

نا نداشتم

نایم ته کشیده بود ، خصوصا" روزای آخری که میدونستم دوباره باید دل بکنم

این دل کندن چقدر سخته ، مث این میمونه که با یه قاشق چایخوری بخوای بزنی به دل صحرا و دل زمین رو بکنی و هی شن ها رو زیر و رو کنی

دل کندن سخته خیلی سخت ، هیچوقت عادی نمیشه ، آدم بی دل به چه دردی میخوره ؟!

اصن این دل باید باشه تا واسه ی یه چیزایی کنده شه ، دردت بگیره تا در اوج پیچش درد یادت بیفته   دلی داشتی که کنده شده ، این درده مال اونه

مال اونه که چقدر خوشبختی که یه عالمه درد داری ، چقدر خوشبختی که سختی دل کندن حالیت میشه ، مال اونه که قدر بدونیم قدر دلی که شاید یه روزی باید کنده شه

مال اونه که روزا رو می شماری که دوباره این دل رو بذاری سر جاش  ، از همون جایی که کندی برش گردونی

روزای آخر با خودم همه ی این ها رو مرور می کردم ، دیگه میدونستم وقتش رسیده  ، وقت دوباره رفتن

الان چند روزیه برگشتم ، این دل کنده شده رو این طرف آن طرف می کشم ، یه جورایی براش مهر       می سوزونم تا حواسش پرت شه و این درد رو کم کم درمونش کنم

روزای آخر همه جا ، همه چیز رو با چشمام بارها و بارها می بلعیدم ، دوست داشتم رودل کنم            دوست داشتم اینقد با دقت نیگا کنم که تا مدت ها تصویرشون از کاسه ی چشمام لبریز باشه

چقد زیاد بودن ، چقد خوشحال بودم که این همه تصویر دوست داشتنی دارم برای حک کردن در خونه ی دلم ، تو خیابون ، تو درو همسایه ، تو .....     همه جا بودند کسایی که به تصویرشون احتیاج داشتم برای روزهای دوری همه رو تند و تند می بلعیدم

اما روزای  آخر نایم تمام شده بود  ، نا نداشتم چمدونی ببندم

نایم سر رفته بود

به اجبار با دلی کنده شده بدون نا دوباره عازم سفر شدم   ، وقتی رسیدم دل کنده شده احتیاج به    تیمارداری داشت ،  اما نای نداشتم   ، غصه خوردم که چرا نایی ندارم ؟   اما چه میشه کرد ؟ یواش یواش پیدایش می کنم ، ، شاید مغازه ی سرکوچه مون تو این مدتی که نبودم نای برای فروش آورده باشه  ، ولی نه !  فایده ای نداره .....  نای هندی نمی خوام ،   نوع ایرانی اش بهتره !

نا که نبود ، خصوصا" آخرسری ها ...... واسه همین منو ببخشین

دل که داشت آویزون می شد  ، نای هم که پیدایش نبود ، خلاصه اصن یه وضعی بود !

ببخشید این دوست بی دل و بی نای رو به مهربونی خودتون

آهان ! یادم اومد  ، یه کمی نا ته چمدونم جا مونده

بهتره برم برش دارم  ، اصن یادم رفته بود واسه روز مبادا جا سازیش کرده بودم    ، بهتر از این نمیشه !

نای جا مونده اونم از نوع ایرانیش  ،    عجبا بهمون اضافه بار نخورد  !

 

نا نوشت :  به بزرگی و  وفور نایتون   ، بی نایی ما رو ببخشید        

نایتون پر از نفس های هستی                                                  

مورچگی

یک ریز غر میزد

دیگه حوصله اش از مورچه بودن سر رفته بود  ،  از دست مورچگی خودش کلافه بود

اینکه همه از بالا بهش نگاه میکردن یک غصه ی بزرگ بود براش

فکر میکرد چرا اینقد باید کوچیک باشه  ، احساس میکرد برای هیچ کسی فایده ای نداره

اصلا" جان مورچگیش برایش ارزشی نداشت  تازه صدای بلندی هم نداشت که مورد توجه ی کسی

قرار بگیره   ،  دوست داشت هر چه زودتر به مورچگیش خاتمه بده

دوست داشت پرت میشد توی یک گودال پر آب

دوست داشت یک طوفان بزرگ برای همیشه اون رو محوش میکرد  ، نه  !!  بهتر بود اصلا" نسل

مورچگیشون یکسره و یکجا از بین میرفت

مورچه راه میرفت و هی تند و تند غر میزد

انگار شهامتش یک جا جمع شده بود توی افکار مورچگیش

از ریزی خودش بدش می یومد  ، اعتراض داشت که این جثه ی ریز به درد هیچ کاری نمیخوره

همه چیز رو خوب در مورد مورچگی میدونست

اصلا" دوست نداشت قهرمان زحمتکش قصه ها باشه

شاید توقع جدیدی بود که دلش میخواست دیگه مورچه نباشه

خیلی بلند پرواز شده بود ، مرگ بهتر از مورچگی بود  ، آره این فکر خوبیه بهتره بمیره تا یک مورچه باشه   ،  از ته دلش آرزو کرد که طوفان و باد و باران با کمک هم نیست و نابودش کنن.....

هنوز تا ته آرزویش نرسیده بود که هوا تیره و تار شد

بالای سرش تاریک شده بود  تاریک تاریک

صدای سهمگینی اون رو از جاش پروند با خودش گفت : عجب غلطی کردم  ها......لااقل میذاشتی چند ساعتی از آرزو کردنم بگذره

خیلی ترسیده بود ، دور و برش تاریک شده بود   ، صدا لحظه به لحظه مهیب تر میشد

جرئتی کرد ، تکانی به خودش داد سرش رو بالا گرفت ، نزدیک بود از ترس غش کنه

چیزی نمونده بود جثه ی نحیفش زیر خروارها گوشت فیلی خرد بشه

تا حالا از این زاویه تنه ی یک فیل رو ندیده بود  ...... کوهی ازگوشت بالای سرش حرکت میکرد

چیزی نمونده بود تا ابد زیر پاهای فیل بیصدا بشه

سخت پشیمون شده بود  ، دوست داشت به زندگی مورچگیش ادامه میداد

از خودش خجالت می کشید  ، از این که مورچگیش رو دست کم گرفته بود

از اینکه نیست و نابود شدن آرزوی قشنگی نبود

برای یک لحظه تونست ذهن مورچگیش رو جمع و جور کنه ، با یک حرکت باورنکردنی  حرکتی خارج از انتظار مورچگیش خودش رو کشید کنار

له شدن زیر پاهای فیل اصلا" خوشایند نبود ، بهتر بود غرورش له میشد تا خودش

تازه فکر میکرد مورچگی هم اونقدها که فکر میکرده بد نبوده

خدا رو شکر کرد که خطر فیلی از سرش رد شده

یواش یواش حالش بهتر شد ، حالا آسمون بالای سرش صاف شده بود تیرگی وجود نداشت

آبی آسمان زیباتر به نظر میرسید

آفتاب روی جثه ی کوچیکش پهن شد

آرامش تو دل مورچگیش نشست  ، با خودش زمزمه کرد :  بهتره به اندازه ی مورچگی ام از همه چیز لذت ببرم و انتظارم حدی داشته باشه  ، مگه چه اشکالی داره ؟

اصلا" اگه شاد و بی توقع باشم حتی مورچگیش هم بزرگه مثل جثه ی یک فیل !

آره بهتره دلم قد یک فیل باشه

یه مورچه با جثه ی کوچیک  ،  اما با یه دل فیلی بزرگ  !

 

ندیدم ، اما شنیدم

من ندیدم ،  اما شنیدم سه نفر بودند ، سه برادر

روزهای اول عید شنیدم در باره اشان

اینکه یک نفر از سه برادر شبیه دو نفر دیگر نیست

اینکه همه چیز از نگاهش پر رنگتر ساده و صمیمی است

اینکه دنیایش همان دنیای کودکی است

اینکه شاید سالم واقعی اوست و ما به نوعی ناتوان ذهنی خطابش می کنیم

تا همین نزدیکی ها آمدند

ندیدم  اما شنیدم در باره ی همراهی دو برادر دیگر

بغضم را سرزنش کردم  ، یادآورش شدم اشک شوق بهتر است

نمیدانم شاید دلم گرفت از این اشک  ، چه اشک شوق باشد چه اشک حزن

شوق به خاطر همراهی صمیمی دو برادر و حزن به خاطر معصومیت آن عزیز

وقتی شنیدم همراهی اش می کنند بی اختیار دلم لرزید

نمیدانم چرا به یاد دلسوزی های دوران بچگی امان افتادم 

همان دلسوزی های ماندگار  ، همان ها که حالا رنگ باخته اند

تا همین نزدیکی ها آمدند

نزدیک خانه امان  ، اما به خانه ی دلم نزدیکتر  و من در دلم تحسینشان کردم

شایده ندیده بالیدم به دو برادر که  غمخوار دیگر برادر شدند

به دو برادر که با برادرشان سادگی می کنند و شاید برای خوشحالیش بچگی

به دو برادر که می فهمند و حتم دارم  آسان نیست درک شرایط روحی دیگر برادر

به دو برادر که قلبشان می تپد برای برادرشان

و می دانم خنده های شیرین و کلام دلنشین برادرشان خستگی را از تنشان دور می کند

و امید دوباره می بخشد برای همراهی بیشتر با آن عزیز در داستان های دیگر زندگی

و تو عزیز دل شیشه ای

من ندیدم  ، اما شنیدم

تا همین نزدیکی ها آمدید

شنیدم خیلی دوستت دارند خیلی

خنده هایت را دریغ مکن

ندیدم اما شنیدم

نگاهت پر از عشق و سادگیست

پس نگاه کن

عمیق نگاه کن

حتم دارم گرمای عشقت می سوزاند نامهربانی ها را

ندیدم اما شنیدم

همین نزدیکی ها   ،   نزدیک خانه ی دلم

این بار آمدی ، نزدیکتر بیا

بگذار برکت وجودت در فضای خانه ام  بپیچد

من ندیدم ، اما شنیدم ...

عینک آخر سال

 

هنوز خریدهای شب عیدش (البته اگر عیدی مانده باشد)  تمام نشده بود

خیابان پر بود از مردمی که  مثل خودش این طرف آن طرف می زدند ، توی افکارش غوطه ور بود که با تنه ی عابری از افکارش بیرون کشیده شد  ، درد تنه تو تنش پیچید...

بساط دستفروش ها به راه بود با فریادهایی که برایش غریبه نبودن ، صدای دستفروشی که عینک می فروخت از همه بلندتر بود  ، نظرش جلب شد

دستفروش تمام توانش را برای جلب مشتری گذاشته بود چنان با هیجان با دستهایی که پر بود از عینک  فریاد می کشید که ناخودآگاه قدمهایش  شل شد دلش خواست با مکثی کوتاه عینکهای حیرت انگیز رو ببیند  ،   دستفروش تردیدش را فهمید با خوشرویی دعوتش کرد جلو برود

مردد بود برود یا بایستد حتی یک لحظه بدش نیومد صاحب یکی از اون عینک ها باشد

دستفروش صورت دوست داشتنی داشت  ،کلامش به دل می نشست ، می گفت : این عینک ها ، عینک های معمولی نیست ، جادویی ین باور نمی کنی ؟!      من فقط روزهای پایانی سال به یمن ورود سال نو چندتایش رو می فروشم  ، شاید اون خریدار خوش شانس تو باشی !

جوان رهگذر گیج شده بود ، نمی دانست این دیگر چه جور شوخی  است ؟

دستفروش با مهربانی ادامه داد :  کاری نداره یکیش رو امتحان کن ، به هرکسی نمی یاد برای هر کسی  هم کارساز نیست

جوان که حالا شاید خریدار شده بود با تردید یکیش رو از دستان دستفروش کشید بیرون و روی چشمانش گذاشت  ، یه کمی جابجایش کرد حالا میتونست بهتر ببینه

یه حال خاصی پیدا کرده بود حالی که برایش تازگی داشت

دستفروش با تبسم به پشتش زد  : این چند روز به هیچکس به اندازه ی تو نیومده  ، مطمئنم صاحب اصلیش تویی...

جوان از این حال جدید خوشش اومد  ، دستفروش بهش توصیه کرد حرفهایش را جدی بگیرد می گفت بعدها می فهمی این عینک ، عینک خوشبینی ست  و هر کسی لایق نبود خریدارش باشه

دستفروش گفت : سال جدید با یک عینک جدید می تونه برات خوش یمن باشه  ، با این عینک می تونی همه چیز رو بهتر ببینی  ، میتونی دید بهتری داشته باشی ..... سال نو ، ایده ی نو ، زندگی نو....

فکرش پر بود از نو بودن (همه چیز نو شده بود)  انگار داشت پرواز می کرد

تکونی خورد روی تخت ، جابجا شد .....    از خواب پرید

برای لحظاتی نمی دانست کجاست؟     چشمش افتاد به عینک کهنه اش روی میز کنار تخت

حالش گرفته شد  ، دوست داشت خوابش ادامه پیدا می کرد ، دوست داشت اون عینک سحر آمیز واقعا" مال خودش بود  ،  عینک کهنه اش بدجوری تو ذوق میزد

بلند شد ، بدون رغبت تلنگری به عینک کهنه زد  ، تصمیمش رو گرقته بود

باید در سال جدید عینک کهنه اش رو عوض می کرد

با خودش فکر می کرد :  شاید در بیداری هم بتونم عینکم را با عینک خوشبینی عوض کنم

خوشحال بود  ، اصلا" شاید دید بدش به خاطر بدبینی عینکش بود   ، حالا حتما" با عینک جدید ، دیدش  هم بهتر میشد 

حتم داشت موفق میشه ، موفق...

 

 

امیدوارم سال جدید پر از شور و عشق باشه برای تک تک تون   

عیدتون مبارک ....... دلتون پر از عید                                                    

چند ساعت انتظار

 

این نوشته رو چند روز پیش زمانی که چند ساعتی توی فرودگاه منتظر پروازم به سمت ایران بودم نوشتم ، با چند روز تاخیر بخونیدش.....

 

میدونستم اینجا هم باز پیداتون می کنم ، وقتی میگم همراهم هستین باور کنید.

توی فرودگاه شارجه زور زورکی با صندلیها نشستم ، تا چند ساعت دیگه این انتظار ادامه داره ، راه درازی اومدم ( میسور به بنگلور ) و بنگلور به شارجه و حالا مقصد نهایی شارجه به تهران...

نشستم ، رفت و آمد آدمها سرگرمم کرده به اضافه ی بازی دو بچه ی فوق العاده شیطون با صدای بلند و دلپذیر و گاه توام با جیغ و خنده که دوستش دارم

یه مینی پارکی گوشه ی سالن برای بازی بچه ها ساختن ، پر از رنگ با چند وسایل سرگرمی و بازی

یه جوجه ی طلایی با یه جوجه ی سیاه پوست بدون اینکه زبون هم رو بفهمن مرتب از سرسره ، سر میخورن و تو سروکله ی هم میزنن .   نگاهشون میکنم و برام جالبن ولی شاید جیغ های بنفششون با ذائقه ی آدمای دور وبرم جور درنیاد ، آخه خطوط صورتشون سرد و بیتفاوته ، شایدم من غیرطبیعیم !

جوجه ی طلایی با جوجه ی سیاه سرتصاحب وسایل رقابتی با نمک دارن ، خوش به حالشون تفاوت رنگ و هیچ تفاوت دیگه ای رو نمی فهمن  ، ما آدم بزرگاچقدر باید هزینه کنیم که فقط یه ذره شبیه این جوجه ها بشیم  ؟   قیمت این خنده ها از ته دل باید خیلی گرون باشه ، ما آدم بزرگا پولمون ته کشیده    شایدم حوصلمون !

گلسا بغل دستم ، روی صندلی کناری خوابش برده ، هردوتامون شب توی پرواز قبلی بیخوابی کشیدیم و خسته ایم  اما چه خستگی دلپذیری  ، اینجور خستگی ها خستگی رو از تن آدم درمیاره ..

شماها همین نزدیکی ها کنارم هستین و تو تمام این لحظات انگیزه ام شدین برای نوشتن

یواش یواش لحظه های رسیدن به شما از نوعی دیگر داره نزدیک میشه و این بار برام متفاوته ، شایدم صداتون کردم و واضح شنیدین  ، دیگه مسافت اونقدر زیاد نیست و کیلومترهای دوری اونقدر ابهتی ندارن  هر چی هست حس خوبیه که تا آخر این انتظار کنارم بودین ومن لحظه های پروازم با شما یکی شده

یه جورایی حالا شده پرواز در پرواز    ، پرواز با فکر به شما و با خود شما و رسیدن به خاکی که دوستش داری میتونه پرواز ماندگاری باشه ، من به این ماندگاری احترام میذارم

پرواز امنی رو براتون آرزو میکنم  ، مثل این که وقتش شده ، وقت کندن از زمین

بابا واستین منم بیام  ، شماها که زودتر از من دارین سوار هواپیما می شین....

وعده ی دوباره دیدار  ، زیر آسمان این شهر عجیب

آسمانی باشید

آخ جوون

 

این روزا آخ جون آخ جونم زده بالا

آخ جون که من دوباره دارم چمدونم رو می بندم...

آخ جون که می تونم بعد از یک مدت طولانی سال جدید رو کنار خانواده ام در ایران باشم

آخ جون دوباره نفس کشیدن تو هوای دودآلود تهران

آخ جون دوباره ترافیک های سنگین و اعصاب خرد کن

آخ جون دیدن تابلوهای سبز اتوبان

آخ جون دوباره قاطی کردن سمت راست و چپ فرمان قبل از رانندگی

آخ جون دوباره چای عصرانه کنار اونایی که بی مهابا دوستشون دارم

آخ جون دوباره خرید کردن از سوپرهای پایین محوطه

آخ جون دیدن دوباره ی چهره های آشنا

آخ جون دوباره پیاده روی های شبانه

آخ جون به تکرار همه ی دوباره های خوب و شیرین.....

 

بالاخره این اواخر انگار همه چیز دست به دست هم داد تا من بتونم بعد از یه مدت طولانی ایام عید اون طرف باشم

پروازم فرداس

نمی دونید چقدر برام شگفت انگیزه من شما رو این طرف دور از خاک وطنم پیدا کردم و حالا این بار اومدنم متفاوته ، احساس خوبی دارم ، حالا با شماها دارم برمی گردم

شماهایی که نمی دونم کجای این سرزمین عزیز هستید ، اما من از همتون تصویری دارم که برام دوست داشتنیه انگار با بودنتون دلگرمترم

این روزها سرم خیلی شلوغ بود و قطعا" روزهای آتی به همین منوال خواهد گذشت

فردا حرکت می کنم ، یکی دو ماه ایران هستم و دوباره بر می گردم

امیدوارم بتونم این چند وقت بهتون سر بزنم  ، اگه شاید کم رنگ تر شدم  بدونین به اندازه روزهای نبودنم باید این طرف آن طرف بدوم ، خصوصا" در سال جدید

یک عالمه دوستتون دارم ، یه عالمه ، خیلی مراقب خودتون باشین

حالا بیاییم واسه همدیگه دعا کنیم :

بهترین ها رو در این روزهای آخر سال براتون می خوام  و بهترین تر تر تر ها رو در سال جدید

یه وقتی لبخند از رو لباتون فرار نکنه ها

شیرین باشید و خوش

بارها و بارهای دیگر دوستتون دارم...

حضور شیرین

 

شیرینی حضورت بی تابم می کند ، به آرامی بوسه ای بر صورتت میزنم

وه که چه بو سه ی شیرینی است ، تا عمق جانم می دوی و من پرم از گامهای بلورینت  ، حباب های سپیدرنگ تبسمت اسیرم می کند

شیرینی ات روحم را آغشته کرده و من با دستان پرتمنا همراهی ات می کنم

سردی و شیرینی و سپیدی در طراوت لحظات با تو بودن سهیمند ، پای می کوبند و اشتیاق من دو چندان می شود

تو خوب میدانی همیشه دوستت داشتم عاشقانه و این با نگاه اولم در هر بار تازه تر میشود و نیز میدانی عشق به تو پرحلاوت است و برای من همچون مسکنی شیرین

وقتی همراهم میشوی لحظات طعم تو را می گیرند و من این حس قندین را دوست دارم

حرص با تو بودن انگار به سنگینی وزنم می افزاید ، این را عقربه های ترازوی احساسم گوشزد میکند  ، من به گوشزد کاری ندارم ، همین بس کنارم هستی و من عاشقانه دوستت دارم

بگذار هر چه می خواهند بگویند ، مهم نیست ، مهم تویی و حضور شیرینت

هر بار که در دستانم می چرخی لبانم آغشته به شیرینی عشق تحسینت می کند که :  عجب بستنی قیفی خوشمزه ای  !

 

بستنی نوشت :  دعوام نکنید دیگه !!

 

 

آهنگ رفتن

امروز تو انبوهی از کاغذهای شایدم دور ریختنی دست نوشته ای رو دیدم که برام جالب بود ، در اولین سفرم به هند نوشته بودم ، اولین سفر قبل از دوباره دانشجو شدن ، اولین سفر با تمام خاطراتش ، از بوق زدنهای پی در پی ماشینها گرفته تا دیدن مردمی بیخیال و آرام و.....

با من در اولین احساسم از مملکتی پر از رنگ همراه باشین :

 

قدم هایم بی هدف در انتهای دلتنگی به بن بست غمینی کشانده شد و من در حزن این سکوت با خود می گویم ، آنقدر می گویم که دایره تکرار رهایم نمی کند ، تکرار هر آن چه برای این جماعت زندگی است ، زندگی از جنسی دیگر

امروز نمی دانم چرا دلتنگم ، شاید دلتنگ سفر شاید دلتنگ هر آنچه که با اختیار از دست داده ام ، نمی دانم ، حتم دارم تو نیز می دانی که گاه بهتر است هیچ نگویی که امتداد نگاه بی رنگ گویای تمام از دست دادن هاست

حزن آمدن ، حزن رفتن ، حزن دیدن و ندیدن  ، شاید ملغمه ی تضادها نویدی است از بودن

امروز در میان این جمع نه تنها بیگانه نیستم که خود انگار سالیان دراز تجربه اشان کرده ام

اینجا رهایی از نوع دیگر است شاید در مملکت من به تعبیری زندان باشد !

نمی دانم من کجای این ذهنیت ایستاده ام ، همین قدر می دانم ، حتی اتکائی به دانسته هایم نیست ، ممکن است درازای شناختم در کویر سرگردانی گم شود و یا نه  ! شاید حتی در غربت میزبان این احساس باشم

امروز می نویسم تا جوهر این دلتنگی به یادگار این لحظات زینت جاودانگی ببخشد

می نویسم تا تو حالم را در این لحظه های سنگین با چشمانت همراهی کنی و من دلخوش به این دلبستگی باشم  ، نمی دانم در این نقطه اینقدر تفاوت را اعتراف می کنم یا همه جای این سرزمین به گونه ای دیگر است

حال می دانم ممکن است در انتهای شکاف تفاوت ها ، بی نشان هم نواز تلی از خاک شد و یا در اوج این بهت ،  آشیان نام آشنا ساخت

من فرسنگ ها به دور از مملکتم ، در اینجا در کیلومترهای غربتی دلپذیر طراوت خاک آلود را سرمه ی جان کرده ام تا بدانم چقدر ندانسته هایم بی آهنگ اند ، تا بدانم گاه بی آن که بدانی ، نمی دانی !

گاه در ناخودآگاه دل خوشی ، دل خوش به هر چیز پوشالی

گاه بزرگی و افسوس که نادانسته در اوجی و ای کاش ، کوچک بودی هرچند بیصدا

نمی دانم از رفتن خوشحالم یا نه !  هیچوقت باور این تردید را نمی کردم و حال بی آن که بخواهم به دنبالم ، دنبال هرآنچه که سیری ناداشته هایم را به ارمغان بیاورد

حال می دانم اشتهایم به کذب بود ، کذب بلعیدن ، در این جای دنیا حتی بلعیدن تعبیری دیگر دارد

بارها در تمرین به نتیجه ای یکسان رسیده ام  ، تمرین در اینجا ، با خود مردم و از خود مردم

نمی دانم تو نیز امتداد نگاهشان را دنبال کرده ای ؟    حتم دارم آدرس چشمانشان بن بست خنثی بودن را نشانت می دهد

اینجا انگار آخر دنیاست ، مردم هیچ نمی خواهند ، هیچ تلاطمی برای از دست دادن و یا حتی شاید برای به دست آوردن ندارند

رفتن من از اینجا زمانی به انجام می رسد که من هنوز در پس کوچه های گلی اشان سرگردانم  ، گم شدن در جمعیتی از افراد نوعی پیدایی است 

من عاشق گم شدنم ، رها شدن فکر از هر آنچه به زنجیرت می کشد تا بدانی که اینجا حتی گم شدن لطفی دیگر دارد

 در اینجا تفاوت زندگی به اندازه ی تفاوت بوق زدن ها و پایبندی به تعهداتی ناملموس باور نکردنی است  و من حتی در بوق زدن های نافرجام ، فرجام را به اسارت گرفتم و اندکی سرخوشم از این اتفاق

اینجا به دنبال لحظه ها به انتظار باید رفت و من حتم دارم آینده به صید این لحظه ها و به سبزی این اتفاق خواهد نشست

به امید آن روز

از اشتباهات تحصیلی اینجانب

 

دیدین بعضی وقتا یه اشتباهی تا آخر عمر خفتت می کنه و ول کن نیست

اشتباه تحصیلی من از اون اشتباهاتی بود که پررو پررو همیشه زلیده تو چشمام ، اصن همیشه باید دست زورش بالا سرم باشه ، حالا چه ریختی شد که این ریختی شد ؟!

اون وقتا که دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم توی شهر ایلام زندگی می کردیم ، مبصر کلاس بودم ، یه جورایی از شری به چشم می یومدم ، یکی از معلما منو برد سازمان صداو سیمای ایلام ، تست دادم قبول شدم

من شدم اولین مجری صدای برنامه کودک ایلام ، برای دو سال

اون موقع برنامه کودک ایلام هنوز سیما نداشت یعنی فقط صدا بود

حدود دو سال داغ داغ می نوشتم و برنامه اجرا می کردم ، دیگه بهم اعتماد داشتن که نه خراب می نویسم و نه برنامه رو خراب می کنم ، چون خیلی اوقات برنامه زنده پخش میشد

اگه یه روزی سر و کله ام ایلام پیدا بشه ، به عنوان اولین مجری برنامه کودک ازم قدردانی میشه حالابا مین خنثی نشده ای با خمپاره ای

بعدها که جنگ اوج گرفت و ما دربه در شدیم ، مسیرم عوض شد

شایدم رشته ی ارتباطات رو با همین ذهنیت انتخاب کردم که قلم رو دوست داشتم بعدها فهمیدم قلمی در کار نیست یا هی باید دروغ بگی یا دروغ بنویسی

خلاصه دیدیم بهتره ضرر نکنیم ، هم درس خوندیم هم مزدوج شدیم

یه ذره که گذشت فکر کردم درسته که ارتباطات اولین انتخابم بوده ولی کاشکی یه چیز دیگه ای رو زده بودم ( دیپلمم تجربی بود)   بیشتر و بیشتر که گذشت قطعی فهمیدم بزرگترین حماقت زندگی ام رو مرتکب شدم ( و میشوم چون دارم همون راه رو ادامه میدم )

من باید دامپزشک می شدم ، فکر کنم این حسرت تا ابد همراهمه

عشق و علاقه ام به حیوونا تمام نشدنیه ، دلم غش میره برای همشون خصوصا" از اون جنسهای نجستشون ! با اون چشمایی که پر التماسه

جالبه گلسا هم شدیدا" دامپزشکی رو دوست داره و همینقدر عشق به حیوونا رو

عشق گم شده ی خودم رو حالا دارم توی اشتیاق گلسا پیدا می کنم ، یعنی میشه...

گلسا وروجک با جدیت تمام می خواد دامپزشک بشه و من حتما" این بار دیگه اشتباه نمی کنم چه دانشگاه درس بدهم یا ندهم حتما" منشی هم میشم ، منشی مطب دامپزشکی گلسا  ، این رو مطمئنم

قلب آدما دروغ نمیگه..........

هیچ چیز نمی دانم ، هیچ..

 

هر چقدر جلوتر میروم بیشتر و بیشتر می فهمم هیچ چیزی نمی دانم هیچ...

من نمیدانم کجا باید لبخند میزدم ولی نزدم

من نمیدانم کجا باید اشک می ریختم ولی نریختم

من نمیدانم کجا باید دستی را محکم می گرفتم ولی نگرفتم

من نمیدانم کجا باید ساده بودم ولی نبودم

من نمیدانم کجا باید تشویق می کردم ولی این کار را نکردم

من نمیدانم کجا باید کوتاه می آمدم اما نیامدم

من نمیدانم کجا باید مهربانی می کردم ولی نامهربان بودم

من نمیدانم کجا باید می فهمیدم ولی نفهمیدم

من نمیدانم کجا باید خودم بودم ولی نبودم

من نمیدانم کجا باید می بخشیدم اما نبخشیدم

من نمیدانم کجا باید آدم بودم ولی نبودم

من نمیدانم کجا باید صادق بودم اما نبودم

من نمیدانم کجا باید ....

می بینید ، من هیچ نمیدانم

من اسیر اما ، ولی و  اگرم

حجم ندانسته هایم آزارم میدهد

دعایم کنید از سر مهر

مهرتان را همه جا با خود خواهم برد ، همه جا

قول می دهم....

دوچرخه

 

پسر پافشاری می کرد و تندوتند اشک می ریخت ، یک لحظه صدایش قطع نمیشد درهق هق زدنهایش زورکی می شد فهمید دردش چیست ؟

پدر کم آورده بود ، پسر کوچک از مدتها قبل پیله کرده بود که یک دوچرخه می خواهد هر وقت تقاضا می کرد پدر با ترفندی موضوع را عوض می کرد ، اینقدر این بازی ادامه داشت تا پسرک دست پدر را خواند و فهمید اینطوری هرگز صاحب دوچرخه نخواهد شد

بازی سخت شده بود حالا پسرک می دانست پدر بیشتر از همه طاقت دیدن اشکهایش را ندارد و پدر فهمیده بود اینطور کم آوردن به نوعی بازندگی است .

آن شب پسر کوچک آنقدر اشک ریخت و ناله کرد تا در گو شه ای از اتاق تاریک خوابش برد ، پدر از فرط ناراحتی سیگاری آتش زد ، با هر پک عمیقی که میزد حلقه های دود اطرافش می لولیدند انگار دنبال فرصتی برای بازی بودند ، مرد بی توجه غرق بود در تمنای پسر کوچکش ، احساس شرمندگی می کرد ، وسعش آنقدر می رسید که فقط مایحتاج اولیه ی زندگی دو نفره اشان را بر طرف کند تازه آنهم به سختی

همسرش را بعد از یک بیماری سخت از دست داده بود و حالا تمام امید زنده بودنش پسر بود و آینده اش  ، هیچوقت نمی توانست اشکهای تنها امید زندگیش را ببیند

پک آخر را به سیگار زد ، تصمیمش را گرفته بود......

چند روز بعد از بیمارستان مرخص شد ، حالش خوب بود دردی احساس نمی کرد

یک هفته بعد جلوی ویترین شیشه ای توقفی کرد از قبل می دانست کدام دوچرخه چشمان سیاه و براق پسرک را گرفته ، یکراست رفت سراغ همان ، بعد گشتی در بازار زد با دلی سیر خرید کرد

ساعاتی بعد کنار درب خانه اشان بود ، زنگ در که به صدا در آمد پسرک با شتاب خودش را به در رساند

برای لحظاتی ماتش برد ، پدر را تنگ در آغوش گرفت ، همان دوچرخه بود با همان رنگ باورش نمی شد ، تا صبح خوابش نبرد و هی تندوتند بر صورت پدر بوسه میزد

مرد چند قسط عقب افتاده داشت همه را پاک کرد به اضافه ی چند ماه اجاره خانه که نداده بود .

پول را شمرد هنوز خیلی مانده بود

لبخندی از سر رضایت بر صورت تکیده اش نشست ، با خودش زمزمه کرد : عجب پول با برکتی بود . فکر نمی کردم فروختن یک کلیه اینقدر پر برکت باشه !

خدایا شکرت......

 

 

رنگ غم

 

غم چه رنگیه ؟

لعنت به غم با هر رنگی که می خواد باشه..

چند ساعتیه ضرب آهنگش بدجوری حالمو گرفته ، اصلا" غم چیه ؟

شاید غم نداشتن یه چیز خیلی کوچیک باشه ، شاید نداشتن چیزای بزرگتر ، شاید نداشتن یه لباس خوشگل ، شاید نداشتن یه خونه ی خیلی گرون

شاید نداشتن یه کلیه یا یه چشم  ، و شایدم دیگه هرگز ندیدن اون عزیزی که پلیور زیتونی به تن می کرد ....

نمی دونم چرا اینقدر ظرف غم گود و پر از چاله و چوله اس ، هر چی بریزی پر نمیشه و بازم می خواد

شاید حتی رنگ غم ها با هم فرق داره ، ممکنه رنگ غم یکی سفید باشه ، یکی دیگه سیاه و شایدم بیرنگ !

اصلا" چرا غم شده "غم"  این کلمه ی کوتاه چه پای درازی داره ، بعضی اوقات دلم می خواد تا ابدیت بدون پایش کنم که اینقد بی هوا نپره تو هوای روح ما  ، ولی زور اون بیشتره ، وقتی میاد تمام وجودم میشه دهن کجی به هر چی لبخنده

یه جورایی تو خودمم ، شایدم به تعبیری الان شدم یه آدم غمگین

کی میگه گریه کردن کار بدیه ، خیلی هم خوبه  ، یه آدم غمگین اگه گریه کنه هیچ اشکالی نداره

بعد از خوندن اون پست توی وبلاگ یه دوست عزیز شاید من و غم و اشک یکی شدیم

اشکهای سرازیر شده ام رو پنهان نمی کنم ، ابایی نیست ، بذار اونم زورش رو به رخ ما بکشونه ...

 

بانوی عسلین می بینی منم غمگین شدم ، درست مثل خودت......                      اون شب بعد از خوندنت خوابم نبرد ، انگار سالها شکوه بودنش را می شناختم با همان پلیور زیتونی ، با همان صدای گرم ، با همان صلابت ، با همان پدرانه اش....... 

 

نجوای یخ

 

پرت می شود کنج لیوان شیشه ای ، همزمان با بوسه ای یخی ته لیوان پرآب می رقصد  ، لیوان به وجد می آید ، احساس بلورینش را خرج می کند ، تکانی به خودش می دهد .

یخ بی جوابش نمی گذارد . لیوان با هم نوایی آب و یخ اشکش را پنهان نمی کند .

قطرات اشک بازی اشان گرفته ، سر می خورند روی دیوار بلورین .

قطره های آب رگه رگه می بندد در خلقت نقش عشق

یخ لحظه لحظه کوچکتر می شود ، آب لحظه لحظه خنک تر !

یخ شکوه ای ندارد از اینگونه کوچک شدن ، قربانی می کند تمام وجودش را .

یخ در آغوش آب جان می سپارد .

اشک گرم آب با تن سرد یخ یکی می شود ، نفس های آخرینش عاشقانه در گوش آب به شمارش افتاده  :   من عاشقم بار دیگر و بارهای دیگر بی درنگ در تو حل خواهم شد ، این زیباترین احساس یک عاشق است به معشوق ....

 آب ایمان آورد به شکوه این عشق .

هنوز خنکای بوسه ی یخ در حجم احساسش دلپذیر بود ....

می گفت ...

 

شنیدم با چشمانی نمناک با اندوهی گزنده می گفت : خسته شدم از آدم ها ، از اینکه به راحتی قضاوت می کنند ....رحم نمی کنند

می گفت : دلگیرم از دستشان سخت ، هر جا منفعتی باشد بی مهابا حاضرند

می گفت : من که دوستشان داشتم به زبان خودم پس چرا نفهمیدند ؟!  چرا فکر کردند احمقم ؟

می گفت : من حواسم به همشان بود ، جز اندکی آنطور نبودند که باید بودند

می گفت : نمی دانم چه چیز آرامشان می کند ؟  چطور باید فهمیدشان ؟ اصلا" چه می خواهند ؟ از فکر یکدیگر ، از جان یکدیگر

می گفت : خسته شده ام از نوع نگاهشان که اگر نرم و منعطف باشی احمقی و اگر اندکی سخت تر خودخواه

می گفت : شاید الان کمی بی حوصله ام که اینطور از دستشان داد و فغان راه انداخته ام  ، ساعاتی دیگر فراموش می کنم این حال را و باز می شوم شاید به تعبیر آنان دوباره احمق

می گفت : اگر احمقی این است که آسوده دل باشی ، همه را بی دلیل دوست بداری ، بی توقع تا حدممکن کمک کنی ، چقدر دوست دارم تا ابد احمق بمانم

می گفت : نمی دانی چقدر حالم خراب می شود وقتی می بینی که از روح لطیفشان فاصله گرفته اند ، حیف از این همه فاصله..

می گفت : خشونت را دوست ندارم که روح و جسم را با هم می سوزاند

می گفت : دلگیر نشو که اینقدر دلم پر است ، من را ببخش به خاطر بعضی جملاتم

می گفت : گاهی مرگ چه خوب تسکینی است و شاید ترمزی در برابر این همه بیخوده خواهی

می گفت : نه اینکه از تمام این عیب ها بدور باشم ، نه ! اتفاقا" من هم آلوده ام ، آلوده ی همین واژه انسان بودن  !   جرمم سنگین تر است چون دهان  به تلخیشان باز کرده ام  اما حرفهای تلخم را به حساب زخم دلم بگذار که چمباته زده در وجودم  و گاه از سر درد هوار می کشم که شاید اندکی به خود آیم

می گفت : جرمم سنگین است چون من می دانم دوست ندارم اینگونه باشم ، اصلا" دلم گونه ای دیگر می خواهد به دور از شلوغی آدم ها و شاید شبیه هیچ کدامشان

می گفت : شاید شیرین عقلم فرض کنند و چقدر خوب می شد فکرمان شیرین بود ، دیدمان شیرین بود ، اصلا" همه چیز شیرین بود !

او می گفت و می گفت ....... و من پر بودم از جملاتش

گفت : دلم تنگ شد دوباره می آیم ، چه خوب شنیدی یم ....

او گفت و رفت  ... و من واژه ی شیرین عقل را مزه مزه می کردم ، راستش از مزه اش خوشم آمد !

 

متروکه

 

با خودش فکر کرد توی این معامله بیشترین سود ممکنه نصیبش میشه ، لبخند رضایت روی لبانش نشست .

یاد جملات دروغینی افتاد که برای جوش خوردن هر چه بیشتر این قرارداد به کار برده بود اما برایش مهم نبود ، تنها چیزی که ارزش داشت فروش اون ملک متروکه بود حالا دیگه خیالش راحت بود ، با چرب زبونیش همه چیز خوب پیش رفت و تا چند وقت دیگه حسابش پر از پول می شد.

یکی دو تا شغل نداشت برای پول دست به هر کاری میزد ، از دست همه ی مردم شاکی بود و همیشه می گفت کسی چشم نداره پول و پله ی من رو ببینه و این شده بود علت تمام حرص زدناش .

اینقد ملک و املاک داشت که حساب از دستش در رفته بود ، تنها عشقش خرید و فروش بود با یه وجدان خاموش .

هرکی تقاضای پول می کرد از دیدش آدم گردنکشی به حساب می یومد معتقد بود اطرافیانش آدمهای بی عرضه ایند .

زندگی اون رو بلعیده بود ، این مدل بلعیده شدن رو دوست داشت ، دروغ گفتن روزمره ی زندگیش بود  ، پول جمع می کرد و لذت می برد از اینکه خرجش نمی کنه.

معتقد بود زن و بچه اش لیاقت نداشتن کنارش بمونن ، با خودش فکر می کرد بهتر نون خور اضافه کمتر !

از دید اون همه حسود بودند و احمق .

اون روز کلی قسم خورد و آیه و دلیل آورد که این ملک با این که کلنگیه و خارج شهره میتونه سرمایه گذاری مطمئنی باشه و آینده روشنی داره گرچه قلبا" اعتقادی به حرفای خودش نداشت .

اونقد گفت وگفت تا مرد خریدار قانع شد ، آخرسر برای اینکه میخ رو خوب کوبیده باشه رو به مرد خریدار با صدای بلند گفت : خدا وکیلی بیا از این زاویه نما رو ببین ، عروسه !

همینطوری که داشت حرف میزد خواست بره به همون سمت  ، ولی نتونست  ، تقلا کرد ، پاهاش قفل شده بود  ، قدماش کش میومد و دوباره برمی گشت سرجاش

باورش نمی شد مثل آدمهای فلج بود ، پاهاش به یه شی سختی برخورد کرد ، سرش رو خم کرد پایین ، کنارش یه سنگ قبر کهنه بود ، از ترس به لکنت افتاد

نگاهش روی نوشته های سنگ سقوط کرد ، اسم خودش رو دید  که با خطی رنگ و رو رفته  روی سنگ قبر حک شده بود ، از ترس فریادی کشید صدا تو گلوش مرد .

به تاریخ سنگ تیره نگاهی کرد ، باورش نمی شد سالهاست که مرده بود با آرامگاهی در گوشه ی از ملک متروک .

 پرتاب شد به همون سالها یادش افتاد .....

فردای اون روز هرگز به قرار معامله نرسید ، اجل امونش نداد ، گفتند سکته کرده .

افسوس خورد که دیگه کاری از دستش بر نمی یاد ...

سنگ قبرش کهنه بود و پر از ترک ، به نظر می رسید کسی سراغش نیومده

شبح نگاهش روی ملک متروکه به سیاهی رفت.....

پنجره ی تمام قد

 

یه سالن ورزشی نزدیکای خونس ، هرزگاهی میرم و از وسایلش استفاده می کنم واسه روحیه ام خیلی خوبه ، خصوصا" اینکه تا پاتو میزاری توش جو گیر میشی از شنیدن صدای فوق العاده بلند موزیکای هندی.....اون موقعس که فکر می کنی اصلا" ورزشکار دنیا اومدی !

خلاصه امروز به سرم زد که یه کمی جوگیر بشم .

سالن باشگاه با یه پنجره ی تمام قدی بلند به اندازه ی نصف سالن نمای واقعا" تو دل برویی داره  ، وقتی از دستگاهها استفاده می کنی میتونی غرق آبی آسمون بشی یا خودت رو یه پرنده احساس کنی  ، چند بار نزدیک بود این پرنده بودن کار دستمون بده و تالاپی از اون بالا بیفتیم پایین ....

موزیک هندی تمام سالن رو پر کرده و همه در رقابتی در حد تیم ملی با دستگاهها توی سر و کلشون میزنن  ، شایدم بعضی وقتا مث من حال پرنده بودن بهشون دست میده !

از شیشه ی تمام قدی بیرون رو نگاه می کنم انصافا" ساعاتی که می گذره حالیم نمیشه ..

از چند وقت قبل تو کوک یه مخزن زباله ام   ، همش با خودم می گفتم حیف این منظره   ، این مخزن زباله آخه اینجا چیکار می کنه ؟

امروز فهمیدم شایدم زود قضاوت کردم  ، یه جورایی دماغم سوخت....

همانطور که مث کماندو از دستگاهها بالا و پایین می رفتم یهو یه جورایی نظرم جلب شد ، حیفم اومد ننویسمش ...

اینجا زباله های هر منطقه جدا جمع میشه و یکهو توی مخزنهای بزرگتری تو همون منطقه خالی میشه تا بعد یکجا همه رو ببرن.

کارگری که مسئول جمع آوری زباله ی منطقه  بود داشت یواش یواش زباله ها رو خالی می کرد توی اون مخزن بزرگه همونی که من همش بهش غر میزدم  ، دستکش دستش بود و سری سری زباله ها رو می نداخت داخل مخزن  ، یه سگ همراه هم داشت ، همین مابین یه گاو تپل قهو ه ای سرو کله اش پیدا شد.

از اون بالا می دیدمش یواش یواش خودش رو به مرد با سگ همراهش و مخزن زباله نزدیک کرد  ، رفت جلو و همینطوری حواسش به مرد کارگر بود.

کنجکاو بودم ببینم خو مثلا" که چی ؟

چند ثانیه بعد تو دهنی محکمی خوردم......مرد کارگر با اینکه خسته به نظر می رسید بعد از دیدن گاو ، انگاری دلش سوخت ،  اینو از مکث هایی که می کرد فهمیدم  ، دستش رو چرخوند و یه پرتقال شایدم نه خیلی سالم رو از زباله ها جدا کرد و پرت کرد سمت گاو ،  گاو گرسنه به نظر می رسید چون با زرنگی تو هوا قاپیدش.

چند ثانیه به چند ثانیه مرد هر چیز قابل خوردن رو پیدا می کرد پرت می کرد سمت گاو و گاو هم بی فوت وقت نا پدیدش می کرد .

با دیدن این منظره آهی از سر حسرت کشیدم ، دور از جون شما ها کاش همه ی  ما آدما این طوری بودیم .

نظرم  راجع به مخزن زباله عوض شد ، حقیقتش احساس کردم حتی محبت ممکنه لا به لای زبا له ها گم شده باشه باید پیداش کرد .

حتما " اون مرد از این کارش لذتش رو برده ، یه جورایی بهش حسودیم شد.

حالا اون مخزن برام تعریف دیگه ای پیدا کرده 

البته نا گفته نمونه ، سگ مرد کارگر هی توی دست و پایش می چرخید ، شایدم می خواست واسه صاحبش ادای گاو رو در بیاره  ، اینقد وولید تا مرد یه پس گردنیه محکم حوالش کرد .

خنده ام گرفت ......

از اون بالا می دیدم  : مخزن زباله  ،مرد کارگر ، سگ با پس گردنی اش  و گاوی که حالا  باید سیر شده باشه !

 

کاش نوشت :  ای کاش پنجره ی قلبامون تمام قدی بود ........

ترک بدبینی

 

سردر ایوان دلم اسمت را آویز کرده ام چون گل در گلدانی که زمانی دوستش داشتم تا هر روز به یادم آیی .

افسوس ، ترک را می بینم بر روی گلدان کاهگلی وجودت ، هیچ آبی را پذیرا نیست ، پس می زنی همه را به گل وجودت هم رحم نمی کنی .

شاید قصد خودکشی داری به رسم خودت از قصد تاریکت ترسم می گیرد .

در امتداد کویر نامهربانی ات صدایت می کنم  ، چون همیشه بی جوابم می گذاری گلدان وجودت هر چند بی گل با طناب پوسیده ی بدبینی که روزی تو بافتیش تکان تکان می خورد ، روی ایوان دلم .

اصلا" گلدان بی گل به چه درد می خورد ، قصد کرده ام آویز را جمع کنم یا که از این ایوان بروم ، حالا دلم از این ایوان هم می گیرد ، شده قبرستان آویزهای بی گل

حتم بدان این بار نه آدرسی خواهی داشت نه گل اویزی که لق لق بخورد و آشوب بریزد در عمق جان بی رمقم ، دیگر نه آویز می خواهم نه گلدان ، نه ایوان

فقط برو ، همین ، نروی .........من میروم

ترقه ی احساسم

این مطلب تقریبا"مال یه ماه پیشه ولی دوس داشتم اینجا هم بنویسمش

 

گلسا رفته کلاس ، کلاسش از خونمون فاصله داره ، بیرون روی سکویی نشستم منتظرشم ، هوا عالیه داشتم خودکار و دفتر رو از کیفم می کشیدم بیرون که با صدای ترق و توروق اینا از جام پریدم.

این روزا تو هند جشنه اسمش دیوالیه ، مث چهارشنبه سوری ماست اما سه شب پشت سر هم ، هوا تقریبا"تاریک شده ، حالا صدا و نور ترقه ها توی هر کوچه ای یواش یواش دارن سرک میکشن .

جالبه می خواستم یه چیزای دیگه بنویسم حالا شده این چیزا ، اشکالی نداره !

جذب این ترقه ها شدم البته مث ایران نیست اگه بود حتما" می ترسیدم و فرار می کردم ، چه ذوقی میکنن خوش به حالشون ، نمی دونین چقدر سرخوشن .فش فشه هاشون خیلی خوشگلن .

دلم داره مث ترقه هاشون می ترکه و می سوزه برای خودم ، مملکتم ، مردمای مملکتم(چقدر عاشقشونم) اشکام رو پاک می کنم که نبینن . کاشکی یه ذره مث اینا از ته دل از ته تهش شاد بودیم .

پر از رنگن با ساری های قشنگ ، دم به ساعت جشن و مراسم شاد دارن ، ترقه ها تند وتند می ترکن و تندوتند کوچه رو روشن می کنن ، مردمای کوچه خوشحالن.....

الان گلسا دیگه کلاسش داره تموم میشه ، باید بساط رو جمع کنم .

بهتره بعد از کلاس من و گلسا بریم تو کوچه ی خودمون ترقه بازی ........جاتون خیلی خالیه  .......خیلی ماهید.

 

ترقه نوشت :  خونه ی دلتون مث این کوچه که الان غرق نوره روشن باشه ، روشن روشن...

دلهره

 

کنج ایوان خیالم نشسته ام .

شب غمگینی است ، انگار تمام غم های دنیا آدرسشان همین ایوانست.   لحظه های بیمار جان می کنند .       

دلهره در میزند ، جواب نمی دهم ، کلید را در قفل احساسم می چرخاند .

وارد می شود  ، سکوت فریاد می کشد :نترس!             اما من چون همیشه می ترسم   ، ورودش وصله ی ناجوری است در این خلوت احساسم.

هراس از عمق وجودم زبانه می کشد ، از ترس ماتم برده  ، انگار خودم را در خودم دفن کرده اند .

شبح افکار پوسیده ام با دلهره گلاویز می شود  ، دلهره هراسی ندارد تیغ می کشد ، می برد روحم را احساسم را و باز برنده باز می گردد ، عجب وحشیانه زور دارد.

شاید وقتش رسیده وقت مرگ شبحم نیز .

با دلهره از سر اجبار هم پیاله می شوم سر می کشم غرورم را  ، التماس می کنم زانو می زنم که برود ، من میترسم.

نیشش باز می شود ، دهانش بوی تعفن می دهد ، چندشم می گیرد ، پوزخندی تحویلم می دهد .

ساعاتی که چون صد سال می گذرد پیشم می ماند ، چون کنیزی حلقه به گوش فرمان می گیرم ، دم به دم کنارش می نشینم ، از خودم بیزارم ، همچنان در ترسم.

صدای نخراشیده اش را می شنوم که دور می شود : یادت باشد دسته چک سفید با امضای احساست در گرو من است اراده کنم خرجش می کنم .

چون شیشه می شکنم ، می رود و من می ترسم از او از تهدیدهایش .

ای کاش هیچوقت قفل احساسم به کلیدش نمی خورد...