خود خود اون
خوشحالم که بالاخره نزدیکای وقتش رسید..........حالا وقتشه از بالای این سکوی ارتباطی فریاد بزنم که تموم شد..........
تموم شد روزهای شبیه به این دوران
تموم شد امیدها و دلهره های دور از سرزمین عزیزم
تموم شد این راه و شاید هم چاه
حالا وقتش رسیده فکرم را با چمدانم یکی کنم ،بر خلاف همیشه که فکرم جدای از چمدانم بود ، فکر آن طرف بود و چمدان این طرف و چه زیباست این اتحاد فکر و چمدان
حالا وقتش رسیده پر بکشم و این قفس را با تمام زیبایی هایش از ته دل رها کنم
به این نقطه که رسیدم باورش یک رویاست ، باور به اینکه بالاخره ما هم رفتنی شدیم و این دیار سرسبز و همیشه رنگارنگ و زیبا پیشکش تمامی این خوبان
تموم شد این فاصله به اندازه ی یک پرواز .....یک پرواز به سوی ایران
من از بالاترین نقطه ی این سکوی ارتباطی و با بلندترین صدای ارتباطی از خود خود اون متشکرم ، اگر خود خود اون این همه همراهی بی دریغ را نمی کرد هرگز به این انتها نمی رسیدم
خود خود اون دلگرمم کرد ، از خود خود اون ممنونم تا آخر بودنم به خاطر عشقش و به خاطر نگاهش
و من با عشق به این چشمهای همیشه مهربان آمدم و با همون چشمهای پر انتظار بر می گردم
و من فهمیدم همیشه تازه بودن عشق و انتظارت را ، ممنونم که اگر تو نبودی هرگز جرئت این گونه ادامه تحصیل را پیدا نمی کردم
من اینجا دوباره و دوباره های دیگر به دور از تمام شماهای عزیز یاد گرفتم لحظه ای بدون عشق دوام نخواهم آورد
ممنونم به خاطر روشنفکری ات
ممنونم به خاطر اعتمادت
ممنونم به خاطر خودت بودن که بهتر از هر کسی میدانم که چه خود خوب و مهربانی داری
و من اینجا بی حضور تو هر لحظه فهمیدم که هیچم
و حالا برمی گردم که تا آخرین لحظه های هست بودنم تکرار کنم :
هادی عزیز همسرکم ممنونم..............خیلی ممنون